شعر ||

بیخیال ملک ایران، زلزله!

بیخیال مُلک ایران، زلزله!
«درد ما را نیست درمان» زلزله!

قوزبالاقوز از چه؟! پس نباش،
عامل ایجاد بحران، زلزله!

بخت ما را بیش از این داغان نکن
هی نشو حک توی فنجان، زلزله!

خون پاک آریایی را نریز
جان انسان نیست ارزان، زلزله!

گر بیایی، روز محشر می‌شود
می‌شود یکباره طغیان، زلزله!

همچنان قافیه در مصراع بعد
هی نکن ما را پریشان، زلزله!

ادعایی نیست ما را جان تو
بینی ما را نسوزان، زلزله!

روح ما ساییده و صافیده هست!
پس نزن بیهوده سوهان، زلزله!

قدر یک ساعت، دقیقه، ثانیه
من ندارم راحتِ جان، زلزله!

با من آشفته‌دل شوخی نکن
نیست جداً وقتش الان، زلزله!

از چه هی ساز مخالف می‌زنی؟
هی مرا لرزان نرقصان، زلزله!

روز و شب در بندِ ترسم مانده‌ام
هستم انگاری به زندان، زلزله!

توی خوابم ذکر من «یا زلزله»ست
مُردم از این‌قدر هذیان، زلزله!

شربت اعصاب داده دکترم
می‌خورم لیوان به لیوان، زلزله!

از چه رو این‌قدر زجرم می‌دهی
هستی از اعوان شیطان، زلزله!؟

این‌همه زار و نزارم کرده‌ای
داری اصلاً درد وجدان، زلزله!؟

مثل آهویی(!) که در گل مانده است
مانده‌ام از بیخ حیران، زلزله!

هم، چنان مهمان ناخوانده نیا
هم نشو باخوانده(!) مهمان، زلزله!!

پیش‌بینی‌کردنت ناممکن است
نیستم چون بنده حیوان، زلزله!

لااقل هنگام حمامم نیا
چون که هستم لخت و عریان، زلزله!

از خر شیطان بیا پایین عمو!
هی نده جولان به میدان، زلزله!

جان هرکس دوست داری بیخیال
جان بابا، جان مامان، زلزله!

هم به انجیل و به تورات و زبور
هم نیا لطفاً به قرآن، زلزله!

تو نیا! من قول محکم می‌دهم
می‌کنم یک روز جبران، زلزله!

::

گرچه کوهی از قوافی مانده است
قدر چندین جلد دیوان، زلزله!

شعر طنزی که سرودم بهر تو
می‌رسد اینجا به پایان، زلزله!

::

دارد انگاری می‌آید زلزله
ای فلان! ای نامسلمان! زلزله!