جان را چه تسکینیست غیر از دیدن رویت
دل را پناهی نیست الّا طاق ابرویت
تنها نه من مؤمن به چشم کافرت هستم
بودهست هر پیغمبری مسحور جادویت
شاید تو کتمان کرده باشی عشق را اما
فاش است احوال تو از چشم سخنگویت
بیهوده پنهان میشوی از جستوجوهایم
پیداترین هستی به لطف ذات شببویت
خودخواهیات را پای تقدیر و قضا مگذار
بگذر از این قربانیات؛ کند است چاقویت
هفتآسمان را نذر پرواز تو خواهم کرد
تا بال بگشاید به آغوشم پرستویت
تا جان برایم مانده باقی، بازگرد ای جان!
سهرابم و چشمانتظار نوشدارویت