سوگند میخورم به بهارِ جوانیام
پاییز میشوم اگر از خود برانیام
با هر پرِ شکسته زمینگیرتر شدم
بیخود به سنگِ دورشدن میپرانیام
شیرینیات نمیرود از خاطرم اگر،
تلخی کنی بهخاطر شیرینزبانیام
سرگشتهام میان «من» و خاطرات تو
سعی صفا و مروه شده زندگانیام
در عاشقی شهیدتر از خود ندیدهام
وقتی به نام عشق به خون میکشانیام
مردن به شوق عشق تو معنای زندگیست
من زندهام که قابل کشتن بدانیام
چون «دوست بنده را بکشد…» فال من شدهست *
چون ذبح دستوپا زنم از شادمانیام
تنها دلیل سربههوا بودنم تویی
خاکم که پای پرزدنت آسمانیام
دیوانهام به چشم تو و مؤمنم به عشق
چشمانتظار معجزهای ناگهانیام
::
سودی نبردهام مگر از شعر و شاعری
عمریست دلخوشم که تو شاید بخوانیام
—
* سعدی: گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد/ تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست