شعر ||

نبودن است مرا «بودنِ» جهان، دیگر

نبودن است مرا «بودنِ» جهان، دیگر
که باده خورده‌ام از ذات بی‌کران دیگر

بهار می‌شکفد لحظه‌لحظه در جانم
نمی‌هراسم از اندیشۀ خزان دیگر

برای معنی دیوانه بهترین شرحم
نیاز نیست به فرهنگ واژگان دیگر

چو رود می‌گذرم راحت و روان از سنگ
منم که فارغم از حرف این‌وآن دیگر

نگفته‌های مرا جار می‌زند چشمم
چنان عیان که گذشته‌ست از بیان دیگر

رسیدم از «نرسیدن»، به رسم منزل‌ها،
نشسته‌ام به تماشای کاروان دیگر

از این به بعد مرا یک پرنده پندارید
مرا نمی‌شکند سقف آسمان دیگر