شعر ||

از هر چه در خیال بگنجد فراتریم

از هر چه در خیال بگنجد فراتریم
در عصر نشرِ حداقل، حداکثریم

با ما حدیث عقل مگو عشق‌باوریم
از عقل و عرف و مذهب و دنیای دیگریم

حُسن از بساط برده‌فروشان نمی‌خریم
ما جای پیرهن، جگر از خویش می‌دریم

ما را به سنگ مصلحت‌اندیشی‌ات مزن
جلدیم و از ندامتِ بامت نمی‌پریم

ما نقد غم به نسیۀ شادی نمی‌دهیم
از ما مخواه از ضرر عشق بگذریم

مرگا به ما که حسرتِ بیهودگی کشیم
این قیدوبند پیشکشت، ما قلندریم

با هرکه هرچه‌ایم ولی با تو همچنان
«از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما را سری‌ست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم» *

در عاشقی اگرچه امیران لشکریم
آنجا دلاوریم که تسلیم دلبریم

در ما توانِ قهر و فراموشی تو نیست
آیینه نیستی که به یادت نیاوریم

ما را ببخش اگر که دم از نور می‌زنیم
وهمی مصوریم اگر سایه‌گستریم


* سعدی: ما را سری‌ست با تو که گر خلق روزگار/ دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم/ گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من/ از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم