شعر ||

الانا العاشقٌ بالدختری دیوانه‌وار

الانا العاشقٌ بالدختری دیوانه‌وار
حورالعینی اَلجمیل، از هر نظر اَلشاهکار

العیونش اَلخمارٌ مشکیٌ بادامیٌ
زلفها طولانیٌ اَلعینهو اَلآبشار

اَلدماغش نی‌قلم، اَلگونه‌اش عینُ الهُلو
اَللبانش مثلُ توتٌ قرمزٌ و الآبدار

اَلیَد و اَلپاش عینُ الآهوانٌ، اَلظریف
کرده زیرٌ اَلباسُ مخفیٌ باغُ الانار

پوستش اَلروشنُ الشفاف، مانندُ‌ البور
آن‌قَدَر که اَلرگانش واضحٌ و الآشکار

هست المِیکاپُها هر یوم، اَلنوعی جدید
در امور الخوشگلیٌ صاحبٌ اَلابتکار

موقعُ الصحبت شرابٌ شرشرٌ مِن کامُها
ال‌هی ساقیةُ المِی، الانا باده‌گسار

یک سرٌ و الگردنٌ فوقُ الکراشاتُ الأناست
دائماً مِن عشقُها اَلقلب مَن فی الانفجار

اولُ الامر عشقها اَلمی‌نمود آسان ولی
بعدُها اَلزیر بارَش زایشٌ اَلشصت بار

اَلأنا نزدُ الهَمه اَلپشکلٌ و الاوسکولٌ
نزد اَلملّت هی لکن نمادُ الافتخار

اَلأنا فی العشق، هولٌ، اَل‌هی اَلبردبار
اَلأنا بی‌بندوبارٌ ال‌هی بابندوبار

اَلأنا بیمزةٌ لوسٌ، هی اَلباوقار
اَلأنا اهلُ الفلانٌ ال‌هی پرهیزکار

اَلأنا اَلمثلُ بیدٌ لرزشُ الایمان ولی،
ال‌هی ایمانُها اَلمحکمٌ و الاستوار

هست شیطانٌ رجیمٌ از هی اَلتارومار
اَلأنا قعر الجهنم ال‌هی پروردگار!

اَلندارد اَلرفیق الساده حتی، مِن رجال
اَلمحبت‌هاش را اَلکرده کلاً احتکار

الاکمالات و جمالاتُ ال‌هی اَلبیشمار
اَلبیان کردم به قدر الوسع خود بالاختصار

اَلسپردم قلب خود را فی الیَدش اَلکاملاً
فی الامورُ العاشقیٌ هست تام‌الاختیار

فی کلاسُ العشقها اَلچیزها آموختم
عشقها اَلبنده را اَلعینهُو الآموزگار

قصدُها اَلازدواجٌ لا نیازٌ بوی‌فرند *
می‌کنم اَلزوجتی او را لذا اَلاختیار

آرزو اَلبر شبابٌ نیست اَلعیبٌ لذا
اَلدِلی اَلروشنٌ پس هستم اَلامیدوار

* بوی‌فرند = boyfriend = دوستی از اجناس مذکر!