انگار مدتهاست هستی در کنارِ من
پودت گره خوردهست سرتاپا به تار من
میجویمت در خویش و مییابی مرا در خویش
آیینهدارت هستم ای آیینهدار من!
ثبت است احوالم به لطف شاعری با تو
بی تو نمیمانَد نشانی از تبار من
با «بودنت» فرهادهایم زنده میمانند
کاه است کوه غصههای بیشمار من
مرگا به آزادی اگر بازم کند از تو
بندم کن ای محبوب تامالاختیار من!
میخواهمت همچون زلیخایی که یوسف را…
عشق است نام دیگر این انحصار من
دریا سرانجامی به غیر از ساحلش دارد؟
این بیقرارت را بهسامان کن قرار من!