برای من که دینداری نمیماندهست اجباری
نماند از بعد دیدار تو اجباری به دینداری
چنان چشم و دمار از من درآوردهست چشمانت
که از کرمانیان آغامحمدخان قاجاری
به خاک و خون کشیدی مردمِ چشمان و قلبم را
خدا را رحم کن ابروست این یا تیغ تاتاری؟
بهقدری دوستت دارم که مجنونی خودآزارم
تو آزادی مرا هرقدر میخواهی بیازاری
اگر بار امانت نیست جز عشق گرانبارت
حرامم باد حتی بعد مرگم هم سبکباری
همیشه ابرها از آسمان بر خاک میبارند
تو از خاکی ولی بر آسمانها ابر میباری
پریشانی عیاری تازه پیدا میکند در شهر
اگر دست از سر پوشاندن گیسوت برداری
تو را چون پیشتر یا بیشتر هم دوست خواهم داشت
مرا حتی اگر از دشمنان خویش پنداری
اگر دربار، آغوش تو و بوسیدنت مزد است
چه شرم از اینکه باشم شاعری مزدور و درباری