بهانه نیست کنارم بمان كمی دیگر
که حال بدتر من با تو میشود بهتر
من آن كبوترِ جلدم كه بالِ رفتن را
به پای غیر تو هرگز نكردهام پرپر
خیال خام غزل در سر قلم عمریست
به تاروپود خیال تو میزند خنجر
چه دلخوشی و امیدی به جنگ میماند
برای لشکر بیپادشاهِ یک کشور
بگو چگونه میان هجوم خاطرهها،
به صبر زنده بمانم؟ نمیشود آخر
سیاهبختی از این بیشتر که خونخواهی،
عوض شدهست و به من میرسد فقط جوهر
تفاوت من و تو در همین فراموشیست
گواه حرف من این شعرها و این دفتر
تو میروی و من اما به رسم شاعرها
عجیب نیست كه این را نمیكنم باور