شعر ||

تا نبودی از خودم بیخود مکرر داشتم

تا نبودی از خودم بیخود مکرر داشتم
«بودنم» را از نبودن، بودنی‌تر داشتم

سنگ بودم روبه‌روی هستیِ آیینه‌ها
گرگ چوپانی که در نی‌نامه خنجر داشتم

هم رفیقِ قافله هم با حرامی‌ها شریک
باوری خرماخور از گوساله‌ای زر داشتم

شمع خاموشی که در سر، وهمِ صد خورشید داشت
از همه حداقل‌ها حداکثر داشتم

خوب شد دیدم تو را و چشم‌وگوشم تازه شد
دست از جهل مرکب تا ابد برداشتم