شعر ||

تلخ است مرا این همه محدود بخواهی 

تلخ است مرا این همه محدود بخواهی
از آتش این عشق فقط دود بخواهی

دل را که به پایت سپر انداخته از عقل
دور است از انصاف که نابود بخواهی

حالا که پر از غلغله جوشیده‌ام از سنگ
مرداب نه، ای کاش مرا رود بخواهی

سود و ضرر بازی دنیا به من آموخت
گاهی ضرر این است فقط سود بخواهی

لبخند تو در خاطر من باز همان است
این آینه را هرچه غم‌اندود بخواهی

بگذار زمان را به درازا بکشانم
پایان مرا دیرتر از زود بخواهی