شعر ||

تن تو صبح اول وقت است، به زلالی و لطف جام بلور 

تن تو صبح اول وقت است، به زلالی و لطف جام بلور
موی لخت تو بید مجنون است، گله‌ای اسب وحشی و پُرشور

خط چشمت به پای ابروهات، یک رباعی ناب خیامی‌ست
مژه‌هایت حصار تاکستان، چشم‌هایت دو حبۀ انگور

گردنت شوق آسمان دارد، گونه‌ات سیب سرخ حوایی‌ست
شانه‌هایت هوای بارانی بازوانت کرشمۀ ماهور

دست‌هایت تمامِ نستعلیق، سروهایی به‌ابرپیوسته‌ست
می‌چکد از سر هر انگشتت، نُت به نت، شعر، نور روی نور

ساق پای تو ساقۀ پیچک، آرزوی الهۀ رقص است
در صدای تو رازِ موسیقی‌ست، نغمۀ تار و زخمۀ تنبور

«بودنت» مایۀ حیات من است، زنده‌ام در هوای آغوشت
آه! راضی مشو خیالت را ببرم با خودم به غربت گور

خسته‌ام از خودم _از این بختک_ برسان از خودم مرا به خودت
قسم‌ات می‌دهم مرا ببری با خودت بی خودم به دورادور