شعر ||

تو خوب‌ترین حال زمانی و زمینی

تو خوب‌ترین حال زمانی و زمینی
هم از همه شاعرتر و هم شعرترینی

هم شمسِ غزل از نفحات تو بلند است
هم با نفس خواجۀ شیراز عجینی

هر لحظه به شکلی بت عیار! برآیی *
گاهی صنم رومی و گاهی بت چینی

در جلوت میخانه و در خلوت محراب
دل برده‌ای از مفتی و ساقی به چه دینی

هرکس که تو را دیده دل از عقل بریده‌ست
در شهر بعید است که فرزانه ببینی

وقتی که نمک‌گیر جمالِ تو شده ماه
ظلم است بگوییم که تو ماه‌جبینی

ای تاج درخشندۀ هفتاد و دو ملت
حق است فقط بر سر شاهان بنشینی

در وصف تو مانده‌ست زبانم؛ چه بگویم؟
جز اینکه بگویم که هم آنی و هم اینی


* مولوی: هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد دل برد و نهان شد/ هر دم به لباس دگر آن یار برآمد گه پیر و جوان شد