شعر ||

حال من حال امیری‌ست بدون لشکر!

حال من حال امیری‌ست بدون لشکر!
حال من حال هلویی‌ست به چنگ انتر!

حال من حال الاغی‌ست که افسارش را
داده ناچار به دست خری از خود خرتر

حال من حال هویجی‌ست که با رب و کرفس!
شده از بخت بدش قاطی سوپ مادر

حال من حال مدادی‌ست که در دفتر مشق
اندرون کرده به یک دایره با زور وتر!

حال من حال کبابی‌ست که در مهمانی
قدر یک پلک‌به‌هم‌خوردن از او نیست اثر

حال من حال کلوخی‌ست که تنها مانده‌ست
ته یک موزۀ تعطیل پس از عصر حجر

حال من حال کپوری است که روی منقل
این‌ور آن‌ور بکنندش لب دریای خزر

حال من حال کلنگی‌ست که باید فوری
وسط خط مقدم بکند یک سنگر

حال من حال اتاقی‌ست که گرمازده است
سر کولرزدگی‌های بلافصل پدر

حال من حال ذلیلی‌ست که افتاده چِکَش
آهوانه به کف شیر؛ به دست شرخر

حال من حال پتویی‌ست که در سربازی
شده هم‌خوابۀ و هم‌بستر یک جنگاور

حال من حال تتلوست که در کنسرتش
یک نفر داد زد: استاد! بخوان مرغ سحر!

حال من حال کلامی‌ست که با آب طلا
بنویسند به جای ورقی بر سردر

حال من حال پلنگی‌ست که در تلویزیون
گفت گویندۀ اخبار: از او نیست خبر

حال من حال بیویی‌ست که جای آبان
صاحب پیج نوشته‌ست: ته شهریور

حال من حال توریستی است که در یک بندر
پسری خورده به تورش عوض یک دختر

حال من حال خروسی‌ست که مرغانش را
سر ببرّند و خورَد از عزبی، خونِ جگر

حال من حال پتوسی‌ست که از بیخ شده‌ست
سر قبر پدر بی‌پدرانی پرپر

حال من هر چه که باشد به خودم مربوط است
حال من حال خرابی‌ست؟! همین است که هست!