خواجه گل گفت ولی فال مرا درک نکرد
هیچکس شومی اقبال مرا درک نکرد
بس که از داغ نوشتم قلمم تاول زد
شعر هم هقهق امثال مرا درک نکرد
طعنۀ قاصدکان درد مرا بدتر کرد
آسمان زخم پروبال مرا درک نکرد
وارثان، نعرۀ خاموش مرا نشنیدند
روضهخوان گریۀ غسال مرا درک نکرد
سالها رفت ولی باز همان است که بود
هفتسین غربت هر سال مرا درک نکرد
عشق میگفت که من سنگصبورم اما
غیر آیینه کسی حال مرا درک نکرد