دارم شکایتی چون از اوضاع خوابگاه
پس میکشم هی از ته دل، آه و آه و آه…
از بس رفیقِ دودکشم، دود میکند
دیوارها و سقف اتاقم شده سیاه
تا صبح بلکه ظهر، خُرش میپُفد به خواب!
چون فیل یا که (بدتر از آن) خرسِ پابهماه!
از نرمی تشک چه بگویم؟ چنان کلوخ!
بالش نگو که گونی خاکارّه است و کاه
سرویسها (گلاب به رویت)… نگفتنیست
لطفاً قبول کن! سندش را ز من مخواه!
از خانهمان گریختم از بس که تنگ بود
در آمده ز چاله و افتادهام به چاه
کی میشود رها شوم از بند خوابگاه؟
کی شامگاه بخت مرا میرسد پگاه؟
تاوان چیست اینهمه رنجی که میبرم؟
دوزخ کجا و آدم معصوم و بیگناه؟
«ما را به سختجانی خود این گمان نبود»
یک مشت بردگان اسیریم و بیپناه
از خوابگاه، قسمت من غصه است و هیچ
یا رب! مباد باقی عمرم شود تباه