شعر ||

در اطرافم کسی را درخور یاری نمی‌بینم

در اطرافم کسی را درخور یاری نمی‌بینم
کسی هم‌پای خود بر سنگ‌ها جاری نمی‌بینم

«تو»ها هر گوشه از این شهر را پر کرده‌اند اما
«من»م را جنس این اقلام بازاری نمی‌بینم

تو من ما او شما ایشان، ضمیرِ بی‌خود دنیاست
در این هستی به غیر از نیست‌انگاری نمی‌بینم

کلامی واژه‌ای نقشی پیامی جمله‌ای از عشق
در این امواج دیداری‌‌شنیداری نمی‌بینم

سؤال از زندگی از خود نمی‌پرسم که در پاسخ
جوابی غیر پرسش‌های انکاری نمی‌بینم

سراغم را نمی‌گیرم خودم هم از خودم حتی
که در آیینه چیزی جز خودآزاری نمی‌بینم

زمین با نردبانی آجری تا آسمان رفته‌ست
ولی بالی در این دنیای دیواری نمی‌بینم

چه دیروزی؟ چه امروزی؟ چه فردایی؟ چه تاریخی؟
دگرگونی در این تقویم تکراری نمی‌بینیم

رمانِ «بودن»م را از همان اول رها کردم
ته این قصه غیر از غصه و زاری نمی‌بینم

تو هم بیهوده با من عشق‌بازی می‌کنی ای شعر!
نه من ردّی از اینکه دوستم داری نمی‌بینم