شعر ||

رفتن از نیامدن (مجموعه شعر)

بید مجنون سیاه گیسوت
شانه خورده‌ست که من
باز امروز
پر از گنجشکم
::
پنجره
دردِدل
دیوار است
::
فاش می‌شود
راز آسمان
از دهان ابر
::
پاک می‌شوند
انتهای رود
خاطرات کاغذی
::
باز
خاطرات کهنه با
سر رسید نو
رسید
::
بادی گذشت
بیدی گریست
::
از پنجره
خالی‌ست
گنجشک مستی که
در یک اتاق کور
دیوار می‌خواند
::
اعدام می‌شود
بی‌جرم و بی‌گناه
با دار ِ پنجره
هر پرده‌ی سفید
::
چای
بوی دست دختران چای‌کار
رنگ گم شدن میان مه
طعم عشق می‌دهد
::
مادرم نمُرد
غنچه‌ای
به دشت چادرش
اضافه شد
::
اشک‌های مرد
پاک می‌کند
رد بوسه‌های ماضی بعید را
::
خاطرات رودخانه‌ها
ثبت مي‌شوند
لابه‌لاي سنگ‌ريزه‌ها
پوشه‌هاي سبز و سرخ و زرد
::
پشت پرده‌ی بخار
عشق‌بازی نجیبِ قند و چای
شور ِ استکان
::
پینه بسته است
زیر پای شهر
دست دختران فرش‌باف
::
قار قار كاج‌ها
سلام ِ بي‌تكلّف پياده‌رو
سكوت عابران صبح
::
حبس تا ابد
مرد بی‌گناه
بند آینه
::
چارقد به سر
پشت پنجره
حسرتِ سلام سنگ‌ريزه‌اى
::
خسته از عبور شهر
گوشه‌ی پیاده‌رو نشسته است
پیرمرد واکسی
::
طعم خاک می‌دهد
بوسه‌های مادرم
عصر پنج‌شنبه‌ها
::
مرد
خسته از سکون جاده‌ها
جاده‌ها
تشنه‌ی عبور مرد
مرگ
قهوه‌خانه‌ای میان راه
مرد و جاده پشت میز
چای می‌خورند
::
می‌رسم به تو
می‌رسی به من
دور می‌شوی
دور می‌شوم
ما
قطارهای روبه‌روی هم
::
رودِ بی‌قرار
بی‌قرارِ رود
پا به پای هم
در مسیر رود
::
خوانده بارها مرا
مرگ
با زبان زندگی
این منم:
زندگیِ مرگ
مرگِ زندگی
::
لو نمي‌دهم
راز سر به مهر را
اينكه گريه مي‌كنند
مردها
براي مردها
::
مرد چوپان
با نگاهش
سبزه‌های دشت را می‌بافت
زیر لب می‌گفت:
سال دیگر موی او را …
::
واژه‌ها
مقدس‌اند
با وضو سخن بگو
::
برگ آهسته چکید
ابرها افتادند
پیرتر شد پاییز
کمر شاخه شکست
::
صفحه‌ي آخر يك دفتر شعر
زير ديوار خرابي در بم
غزلي تنهايم
::
صدای مادرم، صدای رود
صدای آبشار
صدای موج
نه!
صدای مادرم
صدای مادر است
::
دیوار مرده‌ی سیمانی
یک قاب عکس دروغین است
از کوه و دشت و درختانش…
از پرده‌ها و ندیدن‌ها
از مرگ پنجره می‌ترسم
::
با مرگ ماهی
خشک شد دریا
دریا مگر جز اشک ماهی بود؟
::
گريه می‌کند
دوش
روي شانه‌های مرد
مرد
زير گریه‌های دوش
::
گمنام می‌شوم
در جبهه‌ي دلم
در جنگ با خودم
::
اشک‌های من
شعر می‌شود
به لطف شانه‌های تو
::
آه باران!
باران!
نکند سهم من از تو
چتر است؟
::
تیر می‌کشد
قلب روزگار
داغ رفتن بهار
::
دست‌هاي گاهواره
نت به نت
باد را
روي پرده
مي‌نواخت
::
عطر رز
پله پله مي‌رود
تا دري كه باز مي‌شود
تا سرك كشيدن تمام انتظار
::
اشك
بهتر است
::
من
فقط شبیه آینه
شعرهای رنگی تو را
سروده‌ام
به نقش‌های دفترت قسم
تو شاعری
نه من!
::
کمی مرا ورق بزن
چقدر خاک خورده‌ام
::
نیستی
جیب‌هایمان پر از
مژدگانی است
::
مرد
گرم خاطرات
چای روی میز
سرد
::
با جبر منگنه
تقویم را بدوز
شاید که روزها
یک‌باره بگذرند
::
چشم‌ها را با اشک
به افق می‌دوزد
چرخ خیاطیِ ریل
::
خاک بوده‌ایم
خاک می‌خوریم
خاک می‌شویم
::
خوش به حال چشم‌های شاعرم
که شانه‌های تو
شنیدشان
::
مادرم فقط نمرد
مادرم که مرد
::
حوض کاشی
تنهاست
ماه و ماهی با هم
::
آه
تا تمام می‌شود
شکل اشک می‌شود
::
مادرم
صبح‌ترین پنجره است
::
دل من
مثل انار است
حواست باشد
::
گم شدی
مثل پاک کن
مثل تیله
مثل من
::
آینه
روبه‌روی
مادرم
نشسته بود
::
دیروز می‌رود
در قعر ساعت و
گرداب عقربه
::
فردا
نیامده
دیروز می‌شود
امروز هم که هیچ
::
راه
دست‌های باز مقصد است
رو به سوی مبدأ و مسافران
::
آسمان!
با ابرهایت
جای من هم گریه کن
::
مادر
اشاره‌ای‌ست
::
ماه
از آن روز که عاشق شده
شب
بیدار است
::
راز شب‌بوها را
مادرم می‌داند
در قنوتش به من آموخته است
::
سال‌ها
پر شده از روز، ولی
سال‌ها
منتظر یک روز است
مادری چشم به راه
::
آب
راه آسمان گرفته است
مَد
بهانه است
::
برگ‌های مانده بر زمین
نامه‌های کهنه‌ی درخت
کو نشانی بهار؟
دلم همیشه کسی را که نیست
می‌خواهد
::
از روز رفتنت
دیگر تکان نخورد
تقویم روی میز
::
خوب می‌شوند
استخاره‌ها
نیتم تویی
::
از لباس شهر
پا به پای چلچله پرید
عطر پنجره
::
ما
نهایتش دو سال
درعوض
در غم پدربزرگ
تا ابد
عزا گرفت
یاس گوشه‌ی حیاط
::
هر کجا به غیر شهر
شب
شب است
::
پله
رفتن است
پله
آمدن
معنی‌اش
به دست تو
به پای توست