رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشورۀ ما بود، دلآرام جهان شد
حامد عسگری
رفت و زن همسایۀ بالاییمان شد
سرقفلی من بود، عیال دگران شد
گلگیجۀ من بود، برایش دلوجان شد
BRT من بود،Cabin خلبان شد
خونابۀ من بود، بتادین جهان شد
باریکۀ من بود، کلفت و فوران شد
خخخۀ من بود، چهل جلد رمان شد
آنخموی من بود، زلیخای جوان شد
رفت و عوضش باد غمم مشکفشان شد
دلپیچۀ من بود که بر تپه روان شد
اصلاً به طحالم که «چنین بود و چنان شد»
یا اینکه «چرا رفت؟» و «فلان بود و فلان شد»
در اول ریلیشنمان، عشق فروریخت
هنگام دوتابودنمان بود، یکان شد
ساییدهروانم من و صافیدهدهانم
هرقدر روان رفت، همانقدر دهان شد
با من که بنا بود بعشقیم! چنین کرد
با عشق ندانیم چهها کرد و چهسان شد
شخصی که خبر داشت چهها کرد به من گفت:
عشق تو اپیلاسیون از جنس خزان شد
یک حولۀ نخکششده در خانۀ من داشت
بعداً الکی مدعی صد چمدان شد!
من حسرت تنهایی و دلتنگی عشقم؟!!
مجنون که مالید؛ فریدون که مامان شد!
صدشکر خودش پا شد با پای خودش رفت
المنة الله که عیان رفت و نهان شد
رفت و غزلم چشمبهراهش نگران نیست
القصه که تنهایم و صفر، نهصد و سیزده …