شعر ||

روزگاری شد و او رام من چیز نشد

روزگاری شد و او رام منِ «چیز» نشد!
غیر چنگیز کسی این‌همه خون‌ریز نشد!

چه از این تلخ‌تر آیا که به کتفش هستم؟!
یار من، پیشکش‌اش؛ دشمن من نیز نشد

هرچه من عاطفه، پمپاژ برایش کردم
در دلش قدری از آن عاطفه واریز نشد

یا رب! این نوگل خندان که دلم را برده‌ست
گلِ نو هست ولیکن طرب‌انگیز نشد

«گرچه می‌گفت که زارَت بکشم»، من هرگز *
تیغم از سختی این زارْ‌تْ‌کشی(!) تیز نشد

مانده تا خرخره در عشق، منم؛ با این حال
کاسۀ صبر من گِل‌زده لبریز نشد

دهنم غیرکج(!) است از برکاتش، اما
عادتم مصلحت‌اندیشی و پرهیز نشد

کرک و پر داشتم و کرد اپیلاسیونم
عین من هیچ‌کسی این‌همه پاییز نشد!

با وجود همۀ سختیِ تنهابودن
ذهن آک منِ پاکیزه، دمی هیز نشد

سینه از آتش دل، در غم او ته‌دیگ است
سوخت در آتش و با بخت، گلاویز نشد

بارها گفته‌ام و باز غزل می‌گویم
گرچه حتی نفسی او، غزل‌آمیز نشد


* حافظ: گرچه می‌گفت که زارَت بکشم می‌دیدم/ که نهانش نظری با من دل‌سوخته بود