شاعری کاریست چون افشای راز
خشتک شاعر بُود در اهتزاز
سخت میگیرد جهان بر شاعران
ذیل شاعر هست در سوز و گداز
پس حرج بر شاعر بیچاره نیست
دارد او هرگونه حق و امتیاز
چون حساب شاعر از مردم جداست
هست از توضیحدادن بینیاز
پس شکرخوردن برایش جایز است
بابت کارش نمیخواهد جواز
خان اگر با رعیتش بد تا کند
رعیتان را چه به حق اعتراض
شاعر است و شعرهای دلنواز
شاعر است و روح گوگولی و ناز
لذتش را حد و حصر و مرز نیست
نوش جان اوست هر نوع التذاذ
چون نمیگنجد دلش در چارچوب
باید آزادش کند از هر لحاظ
شاعری بی نقطهچین ممکن که نیست
شاعرِ با نقطهچین باشد طراز
هرچه شاعر میکند باشد صواب
آبکش دارد کنار جانماز
نان شاعر داخل شعریدن است
پس لذا شعریدنش باشد مجاز
کاشکی من نیز شاعر میشدم
تا شوم من نیز عمری چترباز