شعر ||

شنیدم پسر را بگفتا پدر

شنیدم پسر را بگفتا پدر
که تا زنده‌ام زن بگیر ای پسر!

پسر گفت دارم هراس از زنان
کجا دوست گیرد کس از دشمنان؟

هرآن‌کس که زن دارد آزرده است
زن خوب، تنها زن مرده است!

مگر رفته از یادت ای پیرمرد!
که مرحوم مادر چه‌ها با تو کرد؟

به روز و شبت، خورد و خفتن نبود
مگر قاتل جانت آن زن نبود؟!

خدایش بیامرزد اما بگو
چه جز رنج داری به خاطر از او؟

پدر گفت آری! وی ابلیس بود
مرا دائماً چشم از او خیس بود!

ولی با تمامی آزارهاش
دلم تنگ او هست و خالی‌ست جاش

چنان گاه دلتنگ او می‌شوم
که از بیخ‌وبن زیرورو می‌شوم

زبان مرا بسته شرم و حیا
و الا که می‌گفتم از او تو را

برایت چه گویم از آن کارها؟
که مستی نفهمند هشیارها!

مرا از لحاظ فلان بود سود
مرا کل هفته شب جمعه بود

فعولن فعولن فعولن… دگر،
برو تا ته خط از این مختصر

پسر گفت بس کن! ولم کن پدر!
تو را جان من پرده‌ها را ندر

شما لطف کن بیش از این دم نزن
بگیرم به جای یکی، چار زن!