عقل من گفت که او را نستان؛ اِستاندم!
زنده در گور شدم؛ فاتحهام را خواندم
دشمنان عیب نکردند چرا استاندی
دوستان! عیب کنیدم که چرا استاندم
بیجهت غبطه به احوال خروسان خوردم
کاش پای عزباوغلیتیام میماندم
روز روزش نه که عقل و دل من بر جا بود
متأهل شدم از هر دو جهت وا ماندم
«علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد» *
سر یک غمزۀ نوعاً شتری پرّاندم
هوسم بود که عقل من خر را خواباند
زیر گوشِ هوسم کاش که میخواباندم
کاش پیمانهبهپیمانه شکر میخوردم
آن زمانی که چو عشاق سخن میراندم
خاک بر فرق سرم جای زبانچرخاندن
در شب بلهبران، بنده کمر چرخاندم!
ریش من گیر طلا مانده و الا که طلاق
گرم بودم، الکی مهریه را افزاندم
منم و این زنم و مهریه و باقی عمر
آه! ای عمر! ببخشا که تو را سوزاندم
طالع گند مرا هیچ منجم نشناخت **
واقعاً مادر گیتی ز چه رو زایاندم؟
—
* حافظ: علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد/ ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
** حافظ: کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت/ یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم