شعر ||

مثل ماری که دلش بند شلنگی شده است

مثل ماری که دلش بند شلنگی شده است
دل دیوانهٔ من عاشق سنگی شده است

شاهد بنده فقط موی و میانی دارد *
از همین روست که دلدار قشنگی شده است

دین و ایمان من از بیخ به‌کل در رفته‌ست
بند تنبان و فشنگی ز تفنگی شده است

عین دعوای دوتا گربهٔ نر بر سر جفت
بین عقل و دل من وَه که چه جنگی شده است

حال من چاه دبل‌یوسیِ بالا‌زده است **
همچنان شهر فرنگ از همه رنگی شده است

بخت من مثل الاغی‌ست که در گل مانده‌ست
قیمه‌ در ماست؛ شترگاوپلنگی شده است

عینهو مقطع حساس کنونی شده‌ام
کلهم زندگی‌ام مقطع تنگی شده است

قلب من چشم به اعجاز دروغین دارد
همچو فرهاد، خرِ بیل و کلنگی شده است

چه کنم؟ دست خودم نیست؛ همین است که هست
شعر من مثل خودم چیز جفنگی شده است!


* حافظ: شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد/ بندۀ طلعت آن باش که آنی دارد
** گلاب به رویتان!