هزاران سال نوری بین ما فرق است، میدانم
ولی از خویشتن نزدیکتر میدانمت جانم!
نمیرنجم که میگویی مرا دیگر نمیخواهی
نمیخواهم تو را با گفتههای خود برنجانم
صبورم، هرچه میخواهی نیا و امتحانم کن
مرا یک عمرِ دیگر منتظر بگذار، میمانم
به قول مادرم دیوانهام لابد که هر ساعت،
نمازم را به جای قبله، رو سوی تو میخوانم
جنونم از ازل همزاد من بودهست و میماند
خطایم جایز است ای مؤمنان! من نیز انسانم
تو میرقصی و با تو بیدها در باد میرقصند
چه کیفی میدهد این حال موزون و پریشانم
مرا یک قطره حتی دیدنت از پنجره کافیست
چه میشد نیمهشب در کوچهات خود را ببارانم
خودم را شاید اما شعرهایم را مهاری نیست
ببخشا گاه اگر در خاطرت ناخوانده مهمانم
«هواخواه توام جانا و میدانم» نمیدانی *
تو را از پیشتر هم بیشتر مشتاق و خواهانم
هنوز از کاشی و میناست خاطرخواهیام بانو!
هنوز آن بچهشهرستانیِ تبعید تهرانم
—
* حافظ: هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی/ که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی