شعر ||

وقتی که آمد با خودش شیدایی آورد

وقتی که آمد با خودش شیدایی آورد
دیوانگی آورد بی‌پروایی آورد

حسن‌ختامی دیدنی، فصل‌الخطابی،
بر اختلاف معنی زیبایی آورد

آن‌قدر چون آیینه ماندم روبه‌رویش
تا عکس او بر قامتم رعنایی آورد

من نیل بودم، گاه سر می‌رفتم از خویش
او بسترم را شهوتی دریایی آورد

پنداشتم می‌خواهدم اما نمی‌خواست
پیراهنش حتی مرا رسوایی آورد

تنهاییِ مصرِ مرا از چاه کنعان،
کمتر نکرد و بیشتر تنهایی آورد

کم پیش از این حیران نبودم، «بودنِ» او
تیر خلاصی شد که بی‌معنایی آورد