شعر ||

چه خوب می‌شد اگر حاجتم روا می‌شد

چه خوب می‌شد اگر حاجتم روا می‌شد
حساب کار من از دیگران جدا می‌شد

خیال کن که خیالات، واقعیت داشت
بگو چه‌ها که نمی‌شد ببین چه‌ها می‌شد

تمام قاعده‌هامان به حکم دل می‌بود
به نام عشق، در اندیشه کودتا می‌شد

رسانه‌های عمومی تو را خبر می‌داد
چه شعرهای قشنگی که برملا می‌شد

چقدر خاطره در سررسید گل می‌کرد
چقدر پنجره بر چشمِ بسته وا می‌شد

در انحصار زمان و مکان نمی‌ماندیم
که مرز و فاصله‌ها از میانه پا می‌شد
::
هر آرزوی عجیبی محالِ ممکن نیست
به دستِ عشق اگر بود، مس، طلا می‌شد