شعر ||

کیستم من؟ عاشقی پا در گلم

کیستم من؟ عاشقی پادرگِلم
دختری برده دلم را… بی‌دلم

هرکه بر او یک نظر انداخته
مست و مدهوشش شده، دل باخته

او مهی زیبا، صدایش دل‌نواز
من ولی ترکیب گوریل و گراز!

خوش‌تر است از صورت او سیرتش
بهتر است از سیرت او صورتش

فرق من با او شدیداً فاحش است
در حدود رتبه‌ام در سنجش است

حالم از بد هم حسابی بدتر است
شرح احوالم خجالت‌آور است

جسم بی‌جانی شبیه ماکتم
روزها را ساکت و شب‌ها چِتم!

ظاهرم داغان‌تر است از باطنم
گشته است از بیخ‌وبن قاطی ژنم

گفته‌هایم جا‌به‌جا و درهم است
عینهو حرف مدیران مبهم است

نیست حالم را کسی مشکل‌گشا
زنده‌ام اما شبیه مرده‌ها

غیر مردن نیست دردم را دوا
عمر من را سررسیده انقضا

::

برد با تهدید مادر، دکترم
تا مگر او گل بگیرد بر سرم

دکترم تا ماجرایم را شنید
بر سرم فریاد ناجوری کشید

گفت پا شو جمع کن خود را عمو!
بُرده‌ای از هر چه مرد است آبرو

این چه حال و روزی است آخر پسر!
مادرت را کرده‌ای خونین‌جگر

عشق شوری در کجای تو نهاد؟
کاینچنین تو داده‌ای خود را به باد

می‌سرایی هی ز عشقش شِرووِر
می‌کنی آن شروور را منتشر

بعد هم گفت از زنان با من سخن
تا مگر بهتر شود احوال من

::

گفت بسم الله الرحمن الرحیم
آه و آخ از دست زن‌های رجیم!

مار دارد زن درون آستین
قلب دارد مثل سنگ و آهنین

می‌شوی از شهوت ایشان را اسیر
می‌کند دریای روحت را کویر

در عیان با توست در صلحی قشنگ
در نهان دارد همیشه قصد جنگ

می‌شود او دشمن اقوام تو
می‌رود آسایش و آرام تو

حرف‌هایش نیش مار و عقرب است
مثل شیطان است او، لامذهب است

خوب اگر باشی خرابت می‌کند
دکترت باشد جوابت می‌کند

کارهایش مثل سحر ساحره است
از بیان آن زبانم قاصر است

ذهن و جان را دست چندم می‌کند
هی گرفتار توهم می‌کند

عشق خود را در تو داخل می‌کند
بعد یک‌دفعه تو را ول می‌کند

مادرش را هم وبالت می‌کند
وارد صدها جدالت می‌کند

می‌شود بیراه محبوب همه
می‌شوی ناگاه مغضوب همه

از وجودت پول را دارد قبول
دوستت دارد ولی مِن باب پول

زن نه معشوق است بلکه کاسب است
چون اجانب حق‌به‌جانب غاصب است

آن زمانی که صبوری نیستت
چاره‌ای جز قهر و دوری نیستت

با فضولی می‌کند دیوانه‌ات
می‌شود زندان برایت خانه‌ات

دشمن پاکی و معصومیت است
زن شبیه گربه بی‌حیثیت است

کار زن یا خوردن و خوابیدن است
یا فقط اعصاب را ساییدن است

بی‌همه‌چیز است و بی‌چیزت کند
ماجرایی عبرت‌آمیزت کند

می‌کند افسانه‌ات را مبتذل
می‌شود احوال تو ضرب‌المثل

لیلی و مجنون فقط در فیلم‌هاست
حرف عشق و عاشقی باد هواست

در جوانی می‌شوی اهل قبور
می‌روی با آرزوهایت به گور

توشه‌ات را می‌کند غرق گناه
زن گرفتن اشتباه است اشتباه

زن بد است و زن بد است و زن بد است
در ذالت نمره‌اش صدردرصد است

بیشعور! ای بر خر شیطان سوار
مرد گنده بچه‌بازی درنیار

::

نیم‌ساعت دکترِ من بی‌امان
روضه می‌خواند از بدی‌های زنان

آخرش هم گفت وقتت شد تمام
«پس سخن کوتاه باید والسلام» *

::

موقع رفتن ز من پرسید او
پرسشی دارم جوابم را بگو

کیست این دختر که زارت کرده است؟
این‌چنین بی‌اختیارت کرده است؟

گفتمش معشوق من فرزند توست!
لاله خانم، دختر دلبند توست!

«از قضا سرکنگبین صفرا فزود» **
صدر تا ذیل مرا دکتر گشود

حال چون از خویشتن دارم دو تن
پس لذا باید بگیرم من دو زن!


* مولانا: در نیابد حال پخته هیچ خام/ پس سخن کوتاه باید والسلام
** مولانا: از قضا سرکنگبین صفرا فزود/ روغن بادام خشکی می‌نمود