شعر ||

گل می‌دهد از شوق تماشای تو بستان

گل می‌دهد از شوق تماشای تو بستان

بودِ تو بهار است و نبود تو زمستان

 

چون خاطره، نزدیکی و چون خاطره، دوری

ای از درودیوار عیان بر من و پنهان!

 

دیدار تو آموزه‌ای از مکتب حُسن است

پیشانی تو فلسفه، لب‌های تو عرفان

 

چشمان تو آیینگی مخزن‌الاسرار

لبخند تو دیباچۀ شیرین گلستان

 

پاهای تو پیوندِ خوش فرش به عرش است

دستان تو وحی سحر و سورۀ باران

 

باغ از دم بخشندۀ تو حاتم طایی‌ست

می‌ریزد از انفاس تو بوی گل و ریحان

 

ای سلسلۀ زلف تو بتخانۀ کافر!

ای گوشۀ ابروی تو محراب مسلمان!

 

دلدادگی‌ام فوق بهشت است و جهنم

عشق تو رسولی‌ست ورای همه ادیان

 

از وصل تو ناکامم و با یاد تو آرام

ویرانۀ آبادم و آبادی ویران

 

تن بی تو مرا خاک مزاری‌ست فراموش

بازآی و مرا گرم در آغوش بپوشان