شعر ||

شبیه آن‌که می‌بیند درون خواب هم خوابی

شبیه آن‌که می‌بیند درون خواب هم خوابی
خیالت بر خیالم می‌زند از «بودنت» قابی

میان خاطرات دور و نزدیکت گرفتارم
تو گویی کودک تخسی که جا خوش کرده بر تابی

تو را در شعر صدها بار مضمون کرده‌ام اما
تو صدها بار دیگر هم اگر مضمون شوی نابی

صدایت رقص موزون پری در بستر دریاست
و تا می‌خندی انگاری که شور چارمضرابی

اگر سعدی تو را می‌دید بی‌شک در گلستانش،
قلم می‌زد برای خوبی و زیبایی‌ات بابی

تو زیبایی و زیبایی‌ت می‌رنجاندم بانو
عطش کی می‌رود با زل‌زدن در چشمۀ آبی؟

میان ما زمین تا آسمان فرق است باز اما
چو مردابم که دارد در خیال خویش، مهتابی

بگو از من چه می‌خواهی که قربانی کنم پایت
به اسماعیل راضی می‌شوی تو یا به سهرابی؟

زکات خوب‌رویی، روسری را سخت‌بستن نیست
کجا بنده‌نوازی کرده با زنجیر اربابی؟